توی صحنه غریب زندگی، هممون در نقش یک بازیگریم
با همین تو بازی های روزگار، از درون هم ولی بی خبریم
زندگی تولد یه خاطرست، انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیای این خاطره ها، سهم ما تموم خوبی ها باشه
بهتره به قلبامون دروغ نگیم، زندگی هر طور که باشه می گذره
منو تو مسافریم تو این روزا، مثل خورشید تو نگاه پنجره
هممون پشت نقاب صورتک، همیشه از صبح تا شب قایم می شیم
واسه پنهون کردن گریه هامون، روی قلب و روحمون خط می کشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت، لحظه ها ثانیه ها ابری شدن، بیا با من بیا با من


حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم ...
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم ...
باز سرنوشتو انتهای آشنایی، باز لحظه های غم انگیز جدایی ...
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن، بازم اول راهو حس تلخ نرسیدن ...
یه کاری کن از این بیشتر نیافتم تو غم آخر ...
نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر ...
نگو دوره، نگو دیره، نگو این قصه دلگیره ...
یه عمری رفته از دستم ...
نیای عشق تو میمیره ...
تنهای بی سنگ صبور، خونه سرد و سوت و کور ...
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست ...
اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد ...
اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش ...

تا ته قصه چه پیدا یا چه پنهون با توام
زیر آوار مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا غزلخون با توام
هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر میخواد
خودت اونوقت میبینی چقد فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم
تو هجوم سختیا ببین چه آسون با توام

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد، تنديسي زيبا نخواهد شد.
از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته ي تنديسي زيباست.



